داستان و فولکلور

THE EAGLE AND THE ARROW

An Eagle was soaring through the air when suddenly it heard the whizz of an Arrow, and felt itself wounded to death. Slowly it fluttered down to the earth, with its life-blood pouring out of it. Looking down upon the Arrow with which it had been pierced, it found that the haft of the Arrow had been feathered with one of its own plums. "Alas!" it cried, as it died,

"We often give our enemies the means for our own destruction."

From: Folk-Lore and Fable, AEsop

 

عقابی در حال پرواز در آسمان ناگهان صدایِ تیرکمانی را شنید که هوا را به سرعت می شکافت، در این لحظه خود را بر اثر اصابت تیرکمان تا حد مرگ مجروح یافت. عقاب در حالیکه خون از بدنش جاری می شد به آرامی پایین به سمت زمین فرود آمد. با نگاهی به جایی که تیرکمان در بدنش نفوذ کرده بود، متوجه شد که تیرکمان با یکی از پرهای خود او مجهّز شده بود..."حقّا!" عقاب درحالیکه جان می داد، نالید:

"ما اغلب وسایل نابودیِ مان را خودمان به دشمنانِ مان اهدا می کنیم." (ترجمه) 

 Anothrt fable...

THE WOLF AND THE LAMB

Once upon a time a Wolf was lapping at a spring on a hillside, when, looking up, what should he see but a Lamb just beginning to drink a little lower down. "There's my supper", thought he, "if only I can find some excuse to seize it." Then he called out to the Lamb, "How dare you muddle the water from which I am drinking?"

"Nay, master, nay", said Lambikin; "if the water be muddy up there, I cannot be the cause of it, for it runs down from you to me."

"Well, then", said the Wolf, "why did you call me bad names this time last year?"

"That cannot be", said the Lamb; "I am only six months old."

"I don't care", snarled the Wolf; "if it was not you it was your father;" and with that he rushed upon the poor little Lamb and ate her all up. But before she died she gasped out -

"Any excuse will serve a tyrant." 

 

روزگاری، یک گرگ کنار چشمه ای در بالایِ یک تپه مشغول نوشیدن آب بود، دراین موقع، گرگ درحالیکه سرش را بلند می کرد برّه ای را دید که کمی پایینتر تازه شروع به آب خوردن کرده بود. " این غذای من است"، گرگ با خود فکر کرد، "تنها اگر بتوانم بهانه ای پیدا کنم تا به آن متوسّل شوم". پس گرگ درحالیکه برّه را صدا می زد گفت، " به چه جرأتی آبی رو که از اون می خوردم گل آلود می کنی؟"

 "نه، سرورم، هرگز"، برّه پاسخ داد؛ "اگر آب در طرف شما گل آلود است، مقصّر من نیستم، از اونجاکه آب از سمت شما به سمت من جریان دارد."

"بسیار خُب، پس"، گرگ گفت، "چرا سالِ قبل همین موقع من رو با نامهای زشت خطاب کردی؟"

"این ممکن نیست"، برّه جواب داد؛ "من فقط شش ماه سن دارم."

"به من مربوط نیست،" گرگ درحالیکه دندانهایش را نشان می داد غرّید؛ "اگر تو نبودی، پس حتماً پدرت بود"؛ با گفتن این جمله گرگ به برّه بیچاره هجوم آورد و او را غذای خود کرد. ولی برّه قبل از جان دادن، به سختی گفت-

"هر بهانه ای، در خدمتِ ظالم است." (ترجمه)

 Last fable

THE TWO POTS

Two Pots had been left on the bank of a river, one of brass, and one of earthenware. When the tide rose they both floated off down the stream. Now the earthenware pot tried its best to keep aloof from the brass one, which cried out: "Fear nothing, friend, I will not strike you."

"But I may come in contact with you," said the other, "if I come too close; and whether I hit you, or you hit me, I shall suffer for it."

"The strong and the weak cannot keep company."

 

دو کوزه در کنارۀ یک رود افتاده بودند، یکی از جنس برنج و دیگری از جنس گِل. هنگام مدّ هر دو کوزه در رود شناور شدند. در این زمان کوزۀ گِلی تلاش می کرد تا از کوزۀ برنجین تا حدّ امکان فاصله بگیرد، درحالیکه کوزۀ برنجین بلند می گفت: "دوست من، از چیزی نترس، من به تو آسیب نمی زنم."

"ولی اگر من به تو نزدیک شوم"، کوزۀ گِلی ادامه داد، "و اگر فاصله مان بیش از حد کم شود؛ چه من به تو برخورد کنم چه تو به من، در هر دو صورت من آسیب خواهم دید."

"قوی و ضعیف نمی توانند در معاشرت هم باقی بمانند." (ترجمه)

/ 0 نظر / 18 بازدید